کنفسیوس : به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستید ، یک شمع روشن کنید.



وقتی خبر  انتقاد فتاح (وزیر سابق نیرو) از کلنگ زنی های رحیمی معاون اول ریس جمهور را در خبر ها دیدم نا خود اگاه  در ذهنم کلنگ زنی نمایشی یکسال  پیش ایشان برای انتقال آب سد کارون3  به دشت مالمیر و آن شوی مسخره آقای دهقان مرور شد.طرحی که قرار بود ظرف 6 ماه با بودجه 700 میلیارد تومان اجرایی شود و 35 هزار  نفر را سر کار ببرد با گذشت یک سال هنوز حتی کار تحقیقاتی اش هم شروع نشده و 35 هزار نفر را که هیچ 220 هزار نفر سر کار گذاشت.
(ببینید:
http://alef.ir/vdcdxs0f9yt0fs6.2a2y.html?113326)

اینجاست تفاوت بین مسئولین شهری و دلسوزان خود مردم و آرای مردم. یکی در عین اوج دوستی با دولت و همکاران سابقش نمی تواند سکونت کند چون احساس میکند به مردم و شهرش مدیون است  از آن انتقاد میکند ودیگری حاضر به فروش مصلحت و آینده شهر و مردمش در ازای چند هزار رای بیشتر و نمایندگی مجلس است.
وآیا آنانی که میدانستند و سکوت کردند نیز به نوعی مقصر نیستند؟ آیا کاربرد وزیر و وکیل و دکتر و فرماندار و دبیر تشخیص مصلحت نظام فقط برای تشکر در همایش ها و شاهنامه خوانی هاست؟
یادمان باشد ما در همه جمعیت بختیاری یک فتاح نداشتیم که مردانه بگوید آقایان بس است دیگر!!
و من هنوز نمی دانم که مشکل این شهر توده ناآگاه است یا روشنفکر خائن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 18:4  توسط توکل  | 



برای خرید یک وسیله الکترونیکی به خیابان جمهوری تهران رفته بودم با فروشنده ای آشنا شدم مغازه بزرگ زیبا و خلوتی داشت کمی هم صحبت شدیم بخصوص وقتی از اصل و نسب و دیارم پرسید همخونی مشترک در ما میل به آشنایی رابیشتر کرد.
می گفت پدر بزرگش از بختیاری های جنگ های مشروطه بوده چون دلاک ساده ای بیشتر نبوده و کس کاری آنچنانی در سرزمین پدری نداشته همان تهران مانده و با مواجبی که نصیبش شده تکه باغی در در شمیرانات خریده و با یک گاو شیرده سپران زندگی میکرده وتنها افتخار زندگی اش تکه عکس قدیمی بود که با فاتحان تهران گرفته و این سند افتخار همیشه در طاقچه خانه اش خودنمایی میکرد............و گذشت تا این که به قول خودش تهران تهران شد(تهرون تهرون شد) همین تکه باغ شمیراناتی سرمایه ای عظیم شد برای فرزندان میگفت 8 میلیارد تومان فروختیمش و همه 5 خواهر برادر با این پول یا کاسبی راه انداختیم یا درس خواندیم و یا برای گذران زندگی مرفه تر به خارج مهاجرت کردیم


.

.

.

آن روز گذشت اما این ماجرانه برایم ساده نبود اگر همان دلاک ساده به سرزمین پدری بر می گشت آیا باز سر نوشت فرزندانش همین بود؟
آیا رشد قیمتی زمین های دهدز و کوهرنگ ایلام و زاهدان نیز اینچنین بودند ؟

چه عاملی باعث عقب افتادگی قسمتی از کشور و رشد بی رویه و فساد آور نواحی دیگر کشور بود اگر عقبه و زیر ساخت را مبنای قیاس قرار دهیم که وقتی در مسجد سلیمان و اهواز سونا واستخر و زمین گلف بود در تهران مردم برای حمام به خزینه میرفتند!!

اگر بنای قضاوت پتانسیل های محیطی و طبیعی باشد کجا بیشتر از خوزستانی که 47% از آب های شیرین کشور و بیشتر از 70% منابع انرژی کشور را داراست سزاوار این رشد است مگر نه این است که درصد زیادی از پولی که در اصفهان و تهران و تبریز صرف توسعه و تجهیز شهری میشود حق مسلم شهر های محروم است آیا اگر مثلا مرکز کشور را شهرکرد قرار میدادند(یا ایلام یا یاسوج یا هر جای دیگر )باز توزیع ثروت و امکانات در کشور همین گونه بود اینگونه که عدهای با ثروت های باد آورده ناشی از سیاست های غلط حاکمیتی زندگی مرفهی دست و پا کنند و عده دیگر در فقر مطلق ناشی از توسعه ناهمگن شهری در اوج فلاکت و فقر اقتصادی بسر ببرند واگر تعیین نقاط تمرکز اقتصادی بر سیاست خاصی بود است مبنای این هدف گذاری و سیاست چه بوده است؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 12:29  توسط توکل  | 

 . دعواي لفظي فرماندار و نماينده ايذه

در جلسه شوراي اداري شهرستان ايذه با حضور وزير راه و ترابري بين آقای محمدي فرماندار وآقای دهقان نماينده اين شهرستان بگو و مگو درگرفته بود. موضوع از اين قرار بوده که آقای نینده گزارشي مي داده كه فرماندار تذكر داده آمار مربوطه درست نيست و  آقای  دهقان واكنش شديد نشان داده و يكديگر را به ارائه آمار غير واقع متهم كرده اند، سرانجام بهبهاني وزير راه و امام جمعه ايذه پا درمياني كرده و به اين دعواي لفظي خاتمه داده اند ضمن آن كه  آقای دهقان به فرماندار ايذه گفته تو كه در حال رفتن هستي و البته جناب فرماندار هم  جلسه را بدون بهره نگذاشته و  چندین فحش آبدار نثار ایشان  کرده اند . وجالبتر از همه اینجاست که آقای بهبهانی وزیر محترم راه در این جلسه با پوزخند معنا داری آنچنان از خوبی های قطار می گفت که انگار هیچ جنبنده ای تا به حال به چشم خود قطار ندیده غیر این وزیر پایتخت نشین. و اینگونه بود که بار دیگر سرزمین مظلوم من و مردم مظلوم ترش به سخره گرفته شدند

.

اصلا برایم مهم نیست که در نزاع بین دو طرف حق با که بود و ترازویی هم برای قضاوت در دست ندارم اما ای کاش سرنوشت این سرزمین و مردمانش به دست کسانی سپرده می شد که خاکشان را از خودشان دوست تر می داشتند.ای کاش آقای دهقان  این همه انرژی  و چانه زنی که از دفتر تشخیص مصلحت تا یک روزنامه نگار وطن دوست در اهواز و حتی خود ایشان شده بود را بیشتر قدر میدانست.

جانشين محمدي، قدرت ا... حمزه است كه از بچه هاي سپاه و اهل چهار محال بختياري است. آخرين سمت حمزه سرپرستي فرمانداري كوهرنگ بوده است. ظاهرا ايشان گزينه وزارت كشور و نماينده ايذه است و استانداري در انتخابش نقشي نداشته است. محمدي به سمت فرماندار شهرستان مسجد سلیمان منصوب شد.هنوز هیچ نتیجه ای نمی توان گرفت فقط امیدوارم فرمانداری به سر نوشت شهرداری گرفتار نشود. 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 16:14  توسط توکل  | 

 

   

در روزهای آخر اسفند

کوچ بنفشه های مهاجر

زیباست

در نیم روز روشن اسفند

وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد

در اطلس شمیم بهاران

با خاک و ریشه

میهن سیارشان

در جعبه های کوچک چوبی

در گوشه و کنار خیابان می آورند

جوی هزار زمزمه در من می جوشد

ای کاش

ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه ها

در جعبه های خاک

یک روز می توانست

همراه خویش ببرد هر کجا که خواست

در روشنای باران

در آفتاب پاک...                         شفیعی کد کنی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 16:54  توسط توکل  | 

  جاده امید

جاده جدید ایذه اصفهان افتتاح شداین جاده که از مسیر لردگان می گذره مسیر خوزستان به اصفهان رو حدود یک ساعت کمتر میکنه با اینکه این جاده بلوط بلند و طبیعتا شهرکرد رو از مسیر خارج میکنه اما بی شک با توسعه و بهسازی به  جاده ای استراتژیک برای سرزمین بختیاری تبدیل میشه  اما  یه بار گذر از این جاده واسه هر کس کافیه تا به این نتیجه برسه که ما تو منطقمون چه  منابع بدون استفاده ای داریم و غافل موندیم مثلا رسوندن آب کارون۳ به دشت بزرگ مالمیر  علاوه بر اینکه به جیره بندی آب در ایذه پایان میده این شهر رو به قطب بزرگ کشاورزی استان تبدیل میکنه(قطعا فاصله ایذه تا کارون ۳ از فاصله سر شاخه های دز تا قم یا کوهرنگ تا یزذ وکرمان خیلی کمتره)

 این منطقه یکی از بکرترین و زیباترین وخوش آب و هوا ترین مناطق کشوره همچنان ناشناخته مونده شاید هیچ اهوازی یا آبادانی فکرشم نکنه که وقتی دارن تو شهرشون تو دمای ۵۰درجه عرق میریزه ۲۱۰کیلومتر اونورتر تو  استان خودشون شبها مجبورن واسه گرم شدن آتیش درست کنن یا از لباس گرم استفاده کنن توسعه گردشگری خوزستان بخصوص ایذه به رغم قول و قرارهای بسیار استانداری و میراث فرهنگی وگردشگری همچنان مهجور مونده با اینکه این منطقه اونقدر پتانسیل داره که نه مثل اصفهان واسه درخت کاشتن و توسعه فضای سبزش نیاز به عوض کردن خاک و یا تصاحب  آب استانهای دیگه داره ونه اونقدر کمبود اثر تاریخی داره که مثل تبریز و اردبیل تاریخ واسش بسازن و اثر تاریخی واسش بخرن!! اماانگار چشم عادت کرده که مثل بقیه نقاط بختیاری نشین از بالا نگاش کرد وگفت آه... !!وزارت نیرو که بعد اززیر آب بردن این همه روستا و اثر تاریخی  و دربه در کردن این همه مردم سنگ های بزرگی واسه نزدن دست گرفته بود (مثل تاسیس یه شعبه از دانشگاه چمران یا ساخت هتل  چند ستاره و.... )بعد اینکه کارش راه افتاد مثل نمایندهامون تو خانه ملت همه چیز رو فراموش کرد و به دو تا لنج موتوری واسه جابجایی روستایها بسنده کرد

<br/><a href="http://i25.tinypic.com/23w7ejp.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

و در پایان اینم عکسیه که تو جاده دهدز -حاجی کمال گرفتم!! با تشکر از سواد مسئولین محترم

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 17:32  توسط توکل  | 

 

وقتی حرفی برای شنيده شدن ندارم ترجیح میدم حرف نزنم

خیلی خسته ام!

 

شاید هم بقول داراب:

   مو روحم وا تفنگم ساز نیاره                که عاشق چی مو کی مرد شکاره

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 23:31  توسط توکل  | 

 

چند وقت پیش یکی از دوستان اصفهانی به من زنگ زد که فلانی کجایی که من از مسیر شهرتون رد شدم الانم تو فلکه  شهر تو چمنها نشستیم و مشغول کباب پختنتیم بنده خدا با اینکه چشمشم به شهر نیفتاده بود چون از تعصب من به ایذه خبر داشت کلی به به و چه چه که عجب شهر قشنگی دارین  و .....شک ورم داشت که نکنه اشتباهی جای دیگه رفته باشه واسه همین  سعی کردم  آدرس دقیق ازش بپرسم :اونم جواب داد همون فلکه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:42  توسط توکل  | 

 

چند وقت پیش به ایذه رفته بودم و قصد کردم به تنها مقصد گردشکری دیار خود سری بزنم اشکفت سلمان هنوز مثل کودکی ام بود فقط درختها قدری بزرگتر شده بودند صدای بلند  موسیقی تکنوی خودرویی که با سرعت زیاد کنارم گذشت اصلا توجه مرا جلب نکرد اما وقتی آرم خودرو را دیدم به حال محرومیت و قربت شهرم  تاسف خوردم "شهرداری ایذه"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 22:38  توسط توکل  | 

 

 بقیه سی مون چه کردن که میر حسین بخه بکنه

 

دیروز که هنوز از نتایج انتخابات کلافه وشوکه بودم به اتفاق یکی از دوستان  به یکی از روستاهای اطراف مرغاب ایذه رفتیم واقعا ناراحت کننده تر از نتایج انتخابات وضع اسفناک مردمان این نقطه از خاک بختیاری بود کاش هرگز تجهیزات شرکت نفت اطراف روستا رو ندیده بودم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 18:13  توسط توکل  | 

 

رفتار بختیاریها با پهلوی مغرورانه بود

برگی از خاطرات ارتشبد سابق حسين‌فردوست

پیش از آن‌که محمدرضا با ثریا ازدواج کند، متوجه شدم که وی قصد دارد با یک خانواده سلطنتی اروپا وصلت کند. مدتی به دنبال هلندی‌ها بود، زیرا آن‌ها اکثراً زن هستند و سلاطینشان هم زن هستند. از هلند که ناامید شد به دنبال خانواده سلطنتی ایتالیا رفت که در آن زمان از سلطنت برکنار شده بودند. او دختر پادشاه مستعفی ایتالیا را به اتفاق برادرش به تهران دعوت کرد و آن‌ها هم آمدند. مادر محمدرضا و شمس و اشرف از این مسئله شدیداً ناراضی بودند و می‌گفتند که چگونه ممکن است محمدرضا با یک زن مسیحی ازدواج کند و او مادر ولیعهد ایران شود (که این البته بهانه‌شان بود)! زن عبدالرضا زن بسیار فضول و پرحرفی بود. یک شب مادر محمدرضا این دختر ایتالیایی را به کاخش در مردآباد کرج دعوت کرده بود و در طول راه زن عبدالرضا نیز با او بود. این زن در این فاصله به طور مفصل با دختر صحبت کرده و گفته بود: "آیا می‌دانید این چه بدبختی است که می‌خواهید برای خود درست کنید؟ شما با مسائل دربار ایران آشنا نیستید. زن شاه می‌شوید و بعد اسیر دست اشرف و مادرشاه، که ول‌کن نیستند و شما را اذیت خواهند کرد " و خلاصه شرح مفصلی داده بود. در این صحبت، برادر دختر هم حضور داشت. او نسبت به قضیه حساس می‌شود و به پرسش بیش‌تر می‌پردازد و با خواهرش صحبت می‌کند و او را از ازدواج با محمدرضا منصرف می‌کند. آنان در میهمانی مادر محمدرضا چیزی نمی‌گویند، ولی فردای آن روز برادر به دیدن محمدرضا می‌رود و می‌گوید که خواهر من برای این ازدواج آمادگی ندارد. محمدرضا می‌پرسد: "چرا؟ علت چیست؟ " پسر شاه ایتالیا نیز صراحتاً می‌گوید که علت مسائل خانوادگی شما است! محمدرضا کنجکاو می‌شود و برادر دختر هم از روی سادگی مطالبی را که از زن عبدالرضا شنیده بازگو می‌کند و توجه نداشته که با این حرف‌ها چه بلایی بر سر این زن بدبخت خواهد آورد. دختر و برادرش فردای آن روز از ایران رفتند و محمدرضا از این قضیه بی‌نهایت عصبانی شد و به جان زن عبدالرضا افتاد و به گارد دستور داد که وی به‌جز خانه خودش و نزد شوهرش حق ندارد وارد هیچ کاخی شود و نباید در هیچ میهمانی دعوت شود. این وضع حدود 30 سال طول کشید. زن عبدالرضا به هیچ میهمانی دعوت نمی‌شد و محمدرضا نیز ول‌کن مسئله نبود، تا بالاخره با التماس عبدالرضا پس از 30 سال او را بخشید.
پس از ازدواج با ثریا، بختیاری‌ها وارد دربار شدند و اطراف محمدرضا را احاطه کردند. ولی آن‌ها مانند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 1:39  توسط توکل  |